تبليغاتX
مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن

مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن

دوستان ببخشید از این که دیر دیر خدمت تان می رسم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:23  توسط مهدی علی پور  | 

در هفته ی آینده شاهد داستانهای خوبی خواهی بود
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:21  توسط مهدی علی پور  | 

در هفته ی آینده شاهد داستانهای خوبی خواهی بود
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 18:21  توسط مهدی علی پور  | 

ای خدا نامم ز لوح کبریا افتاده است

جای پایم از کنار جاده ها افتاده است

در مسیر زندگی هر چند پا بر می زنم

نقش و تصویر من از ذهن خدا افتاده است

در تنور خویش پختم یک لب نانی دکر

لیک نان و آب ما از جیب ما افتاده است

آن ملاییکی که دارد دفتر بار گنه

شاید این بار گنه بر بام ما افتاده است

ای خدا این پیر مرد و پینه ی دستان آو

شاید این پیرمرد هم ازقله ها افتاده است

خنده به گلزار جوی و باغبانها می شنوم

بی سبب این خنده از لبهای ماافتاده است

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:40  توسط مهدی علی پور  | 

 

 

نامه ی به مادر

 

مادر!

مادر مرا ببخش!

از فرزند گنهکار تان در گذر

مادر آن شبهای تار را که نه خواب در چشمانت و نه یک آن راحتی

بر من ببخش

مادر!

از فرزند خطا کار تان در گذر

مادر آن روز ها و شب ها را که در کنار گهواره ام ترانه لالایی

می گفتی و به من گفتن آموختی

بر من ببخش!

 

 

 

مادر !

مادر مرا ببخش

از فرزند شرمسارتان در گذر

ماذر آن شبها را که در کنار گهواره ام بیدار می نشستی

و مرا خفتن آموختی

بر من ببخش!

مادر!

مادر مرا ببخش

از فرزند اشکبار تان در گذر

مادر آن روز ها را که پا به پایم آمدی و شیوه راه رفتنم آموختی

بر من ببخش

مادر !

مادر مرا ببخش!

از فرزند بده کار تان در گذر

مادر ان شب ها را که من علیل بودم و خودت در کنار بسترم

تا صبح گریه گردی و دست دعا به آسمان بلند کردی

بر من ببخش!

مادر

مادر مرا ببخش

از فرزند ستمگار تان در گذر

مادر آن روزها را که مرا به دوش می کشیدی

و حالا قامتت خمیده

بر من ببخش

مادر !

مادر مرا ببخش!

از فرزند جفا کار تان در گذر

مادر هر چه کرده ام هر چه بوده ام

برمن ببخش

مادر

مادر مرا ببخش

که پر از ندامتم

مادر چون هستی من زیستی توست

تا هستم و هستی

دوستت دارم
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:34  توسط مهدی علی پور  | 

هیج از نسل سکوتم

هیچ پرسانی ندارید

جانمازی از ته دل

روی پاهای خدا

دست در دست خودش

آه!

هیچ آیاتی ز حلقوم نگاهم

بر نمی خیزد

 

هیچ از نسل سکوتم

هیچ پرسانی ندارید

در دل شب

بشکند گر آسمان عشق

آه!

بی تابم ککه از نسل سکوتم

هیچ پرسانی ندارید!

سجده ی بر روی پاهای خدا

جانمازم سخت خورسند است

با دمیدن ها و هر چه گفتنی هایم

 

هیچ از نسل سکوتم

هیچ پرسانی ندارید

مطلعی از حمد و گاهی هیچ

آهنگین و با وزن سکوتم

آشنای کهنه و دیرینه است

در تپش سینه ام گاهی خسوفی

گاه

آیینه ی میزبان وجدان است

 

هیچ از نسل سکوتم

هیچ پرسانی ندارید

کاش می بود راست

که ما آغوش در آغوش

و یک دهان در گوش او

کمی آهسته تر از سور اسرافیل

مقطعی حمد و

باز خنده ی از لابلای

گرم چشمانش

و یا همچون سرودی

از زبان یک پیامبر

بهتر از زردشت!

یا همان یک قصه ی شیرین و فرهاد

یا که از گندمی روییده در قعر بهشت

آه! یادت می رود

کمی آهسته تر از سور اسرافیل

 

هیچ از نسل سکوتم

هیچ پرسانی ندارید

واژه از

تورات و انجیل و زبور

برگ سبز  و تحفه ی درویش

یا که از قرآن

یا که چون یک واژه ی نیلوفری

از برگ برگ

دفتر ملای روم

" پله پله تا ملاقات خدا "

آه! می ترسم که زیر و بم های صدایم

لکه بردارد گوش و گوش های خدا!

هی می فهمی چه گفتم؟

کمی آهسته تر از سور اسرافیل

باز می ترسم که امواج صدایم

خشک گردد در نهایت

هیچ از نسل سکوتم

باز می گویم که پرسانی ندارید.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:0  توسط مهدی علی پور  | 

 

مادر

در دل دوچشم ناز  تصویر میکنم

سردم ولی به عشق تو تنویر می کنم

مهرت نمی رود از دل و جان تا ابد

خود را همیش از مهر تو تحقیر می کنم

آن شب نشین که ندارد هوس به خواب

خود را ز کارصدق تو تکفیر می کنم

از گفتن ترانه ها درعمق خواب من

زان گفتهایت ذهن چو کشمیر می کنم

شرمنده ام به پای توای مادر عزیز

تا روز مرگ در رهت تکبیر می کنم

بار گنه چو ابر بهاری است در دلم

از این گنه پای به زنجیرمی کنم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:56  توسط مهدی علی پور  | 

 

علی

تا خلوت گه یار هزار متر کیلو ست

از آتشکده زردشت بسیار جلوست

آن بلخ شریف که مزارش گویند

آری که شریف است قبری به پهلویت

زان روز که چشمانم به جهان پا بنهاد

بام تو را آیینه دل لایی وله لوست

دیری بوده که مرا یاری بوده است

زان پس همه فکرم در جست جوست

گر بگویم خالق این مخلوق تویی

شرکی به خدا کردم و گفتار غلوست

هر گهی نام تو زبان آوردند کس

ذکر نامت سزای غنل و وضوست

روزی نو روز چه روزیست در گل سرخ

برج و باروی همه شهر سر به زانوست

تن به سفر میدهم وی به نواز

آب در چشم من ولین به گلوست

تاز یارت بکنم دور قدمت

که قدمگاه تو هم کار او سخنگوست

دانم که جف اشرف میزبان تو است

لیک روح بلندت در همه جا وهمه سوست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آرزو ها  3

خوش بر آنکه به تن پا کیزه درایی دارد

سر شب تا به سحر گفت و ندایی دارد

همه شب راز و نیازی از به دل

چشم گریان و دعا رو به خدایی دارد

هر که پوشیده به تن جامه سرخ و سفید

حرف احسان به لب و رو به گدایی دارد

توبه در نیمه شب چه اثر دارد ثمری

هر که در سر گنه و در دو بلایی دارد

ای خوش آندم که رسد پا به در حشر

همه بر لب سخن و دست خیایی دارد

بشنو ای دل که ره دولت در پیش رخت

گر نهی پا به ره دولت سزای دارد

یا که در هر قد مت پایی  در گل بنهی

 

آرزوها (4)

کاش  من همچون ملاییک بال و پر را داشتن

تا ثریا پر زنم و شوق عقبا داشتن

از دل شهر پر زدن چون حوریان مه رو

در فرودگاه هوا چون بال عنقا داشتن

این چه خورشیدی است عالم تاب، در بالای سر!

هر که در خویش چون بال محمد ید بیضا داشتن

هر چه مه رویی است، همه در عالم بالا شدند

بال حوری و پری را هر که تنها داشتن

هر کسی عزم سفر تا بی نهایت بایدش

ترک دنیا چیست یارب؟ عمر حضرا داشتن

ما همیش در یک چاییم در پی حلش نه!

این که عیسا بی پرو بال ، ترک دنیا داشتن؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:53  توسط مهدی علی پور  | 

 

سکوت ابدی

در گوشه ای تنها نشسته ام

دور از دوست

دور از دیار!

با سکوت مرگبار هم نشینم

صدای قلبم

با صدای آهنین خود

سکوت مرگبارم را شکستاند

صدایش نمادیست بر گذر عمر:

که چه بیهوده

چه ساده

می گذرد

و بعد خوابیدن به سکوت ابدی

به آرامش گورها.

به آن آرامش دل بسته ایم

اگر بعد از مرگ

ارامش گورها را نیابیم

انگاه کجا رویم؟

 

 

 

 

 

رقص خواب

با آن نگاه گرم جنگی به جانم زری

با جلوه و ادا زنگی به جانم زری

دیشب که خواب پرده به رخسار من کشید

رفتی زبر و لیک سنگی به جانم زدی

بالهای خواب مرا محو تماشای شان نمود

با رفتنت هزار منگی به جانم زدی

بال جنون سایه بیفگند دور سر

از بس که بی شمار بنگی به جانم زدی

اسب خیال شیهه به دنبال من کشید

با نیزه و کمان ننگی به جانم زدی

رقص و فرار خواب چشم گشود زخویش

با بودنت کنار رنگی ره جانم زدی

دیدم که خواب ناز اسیرت نموده است

با سازو رنگ و رنگ چنگی به جانم زدی

 

غروب عمر

می رسد روزی

که غروب عمر را باور کنی

آری!

می رسد روزی

که از کار افتادن

تک تک ساعت سرخت را

که در تاریکی شب

هم روشنایی روز هیجان آور بود

باور کنی!

می رسد روزی

که وداع آخرینست رابا

آشناهای بی گانه است

باور کنی!

می رسد روزی

که خروار از خاک را

در سکوت تنگنایت

و در سکوت ابدی ات

باور کنی!

که دیگر نه وز وز باد

و نه قبل و قال آدم ها

که در گوشت همیش طنین آوربود

 

 

 

شهر فلاکت

اگر از کابل زیبا به سوی خانه روم

دگر انجا که روم با دل مستانه روم

زین ره وردک و غزنی به وطن گر برسم

نظر کنم بره ای را گر به کاشانه روم

دعوت عشق کنم ز جوانان و حریفان

سیر افلاک کنم و زپی شکرانه روم

گر در این ره سرپر شورم به دامان افگنند

همره بار شکایت پیش جانانه روم

گر بپرسد ملاییک ز کجا آمده ای!

گویم از شهر فلاکت تن دیرانه روم

این شنیدم زچمن بلبل شیدا به سمن گفت

زین زمین تا هفتمینش مست در دانه روم

 

 

 

 

 

 

باران

 

شب چا در قیر به سر کرده

یا رو به قیر مالیده!

نمی دانم!

اما!

چنان نفسهای گیرای شب محسوس است

گویی سر از میان دریای قیر بلند کرده

نفسی می کشد و...

و دوباره آوای شب در نهان گاه

فرو می رود

گاهی باخشن رو از قیر بلند کرده

و چادر قیرش را دور انداخته

نفس عمیق کشیده

با چشمان اشک الودش

لحظه لباس سفید به تن می کند

اما!

آوای دل خراش که از

دهانش شعله های آتش

زبانه می کشد

سکوت دل نشین شب را

می شکند و...

وز وز باد

چادر قیر را

 

 

 

 

 

از آنسوی آسمان

بروی شب

می اندازد

نا گهان!

اشک چشمانش سرازیر شده

و بر گونه هایش آب

پاش می دهد
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:51  توسط مهدی علی پور  | 

 

خشکسالی

دیریست که بارانی نباریده است

زمین ها تشنه اند

گویی دهان باز کرده

و انسانها را بسویش می خواند

جوی ها خشکیده اند

و ناودانها در حسرت

از بس گریه کرده اند

آب از چشمانش خشکیده

بیل ها در کنار دیوار ها

زانوی غم در بغل گرفته

چشم انتظار دهقانی است

که او را به گردیش

بسوی کشت زار ها دعوت کند

از سبزی خبری نیست

گویی سیلی با خود برده

چرخ بادها به جای سبزه ها

آتن ملی به پا کرده اند.

 

 

 

باز گشت از غروب نخواهیم داشت!

تو مثال آب روانی بودی

در گل فرش دلم

اافسوس!

کنار گل فرش دلم جویباری بود

تو ازین جو یبار گذشته ای!

پس

پشت آب رفته

بیلی نباید گرفت
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:49  توسط مهدی علی پور  |